سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران


بِســــم رَب مُحـــمدص
. اقراء

طنز جبهه
یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش یه قبری کنده بود. شب ها می رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می کرد. ما هم اهل شوخی بودیم.
یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه کمی باهاش شوخی کنیم.خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم با بچه ها رفتیم سراغش. پشت خاکریز قبرش نشستیم. اون بنده ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافله ی شب می خوند دیگه عجیب رفته بود تو حال!
ما به یکی از دوستامون که تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این که صدا توش بپیچه و به اصطلاح اکو بشه، بگو: اقراء.
یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع کرد به لرزیدن و شور و حالش بیشتر شد یعنی به شدت متحول شده بود و فکر می کرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم.رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا کرم بخون. :) :) :) ؛)
.
.

#دوستان_شهدا
#لبخند_بزن_بسیجی
#طنز_جبهه

 






تاریخ : شنبه 95/11/16 | 1:53 عصر | نویسنده : مصطفی | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.